امید تو اوج نا امیدی!



یه روزای میشه که واقعا از دست خدا و سرنوشت ناراحت میشم 

اون روزی توی میدون ولیعصر داشتم حرکاتنمادین با توپ یه پسر جون رو نگاه میکردم از این همه اراده و پشت کارش منم احساس غرور کردم اما ته دلم لرزید گفتم نکنه ته تمام این تلاش ها هیچی باشه 

اگه به آرزوهاش نرسه چی

فکرم رفت سمت اون مرفه های بی درد که بدون هیچ دلهره ترس و تلاشی میرسن به بهترین جاها که شاید اصلا عاشقشم نبودن و چون پولدار بودن سر راه آرزوی همین جون قرار گرفتن و گفتن بزار اینم یه امتحانی بکنیم 

اون موقع بود که واقعا اشک ریختم و دلم گرفت و از دست خدا دلخور شدم .

اما آرزو کردم واسش خدارو چه دیدی شایدبه آرزوی منم آمین گفت .

/ 0 نظر / 8 بازدید