خوش بینی جاهلانه

من اهل کرج هستم و همیشه برای کارهام و کلاس های دانشکدم که تو تهران هستن از مترو استفاده میکنم 

 یه دوساعتی زمان لازم دارم تا برسم به تهران و بلعکس 

درست مسیر خیلی طولانی و خسته کنندست

اما یه جورایی من عاشق این راه طولانیم چون توش میتونم آدم های زیادی رو از نزدیک ببینم و حسشون کنم و از نگاه کردن به اون همه زندگی لذت ببرم .

یکی از روز هایی که تو خط کرج /صادقیه با قطار تندرو درحال حرکت بودم 

داشتم ورود نوبت به نوبت دستفروش های مترورو دمبال میکردم که تو همین سیر بی پایان نوبت یک اقایی رسید 

این اقا مثل باقی دستفروشا آدامس و لوازم جانبی موبایل و واکس کفش همراهش نبود دستش چندین کتاب بود 

خودشون برامون توضیح میدادن که این کتاب های آموزشی زبان انگلیسی هستش و خودش هم نویسندشون و به هرکسی هم که کتاب بخواد تخفیف خوبی میده 

بین همه زمزمه شد اما همه به نوعی این و میگفتن که چقدر وضعیت مطالعه بد شده که نویسنده مجبور به این کار شده

اما من اصلا این جور فک نمیکردم 

اون اقا به نظر من یک شخصیت قوی و پرهدف درونش داشت برعکس خیلی از ماها منتظر نمی موند تا یک روز زندگی از پشت کلی مه و غبار پیداش کنه و بهش بگه بیا بریم تا حقت رو بهت بدم بیا بریم بزارمت تو بالا ترین مقام فلان چیزی که آرزوشو داشتی

بعله اون آدم دور خودش مه نداشت بلکه خودش تلاش میکرد و استعدادو توانایش رو به زندگی نشون میداد اون اقا دچار خوش بینی جاهلانه نشده بود 

کاش همه ی ما از این خوش بینی از روی جهلمون از این ای کاش ها و از این اگه هامون بیایم بیرون و خودمون رو اول به خودمون بعد به همه ثابت کنیم 

باید یادمون نره که خیلی وقت نداریم 😉

/ 0 نظر / 20 بازدید